تبليغاتX
دل نوشته هاي يك دانشجو
 

کش مو صورتی یه رو پیداش کردم..همون که وقتی دکمه روشو فشار میدی،سه بار میگه ای لاو یو..

وقتی خریده بودیش،کلی شیطون بازی دراوردی..ای لاو یوها رو همراه صدای اون تکرار می کردی..اما بعدش اذیتم کردی،گفتی: اینو خریدم که آینده ها ببندیم به موهای دخترمون..!،واسه تو که نخریدمش!!!

اما چند وقت بعدش گمش کردی..منم کلی بهت نق زدم که ببین،کش موی دخترمون رو هم نتونستی نگه داری..

حالا پیداش کردم..

گوشه کمدت،کنار همون جعبه هدیه روز مرد پارسالت که نامه هایی که هر ماه واست می نوشتم رو می ذاشی توش..

یه جورایی جیییییییییییگرم کبابه..هنوز داره قلبم تیر می کشه از شنیدن صدای ای لاو یوهای سرد و خشکی،که صدای گرم تو همراهی شون نمی کنه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 17:18  توسط مريم  | 

 

یه سوال همیشه و هر لحظه تو ذهنم تکرار می شه و داره دیوونه ام می کنه:

چرا صبر ندادی،برای اخرین بار ببینمت و بعد چشم های نازنینت رو ببندی..

چرا وقتی هنوز من نرسیده بودم تموم کردی؟؟...

چرا یادم نمی یاد دقیقا دقیقا اخرین لحظه ای که تو رو سالم دیدم کی بود..

سهم من از تو،فقط همین تکه خاکی هست که برام باقی گذاشتی؟..سهم من فقط همین بود؟

حس و حالم وقتی که برای اولین بار با ارامگاه ابدی تو روبه روشدم،رو برات می نویسم..همون لحظه ای که ارزو کردم ای کاش من به جای تو،زیر اون خاک های سرد و تاریک آرمیده باشم..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 20:28  توسط مريم  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 10:54  توسط مريم  | 

 

داستان زندگی ما شروع نشده،تموم شد...

از پیشم پر کشید و رفت..

کاش من بمیرم و این روزها رو نبینم...

نمی فهمم خوابم یا بیدارم..اما آرزوی مرگ،تنها چیزیه که تو همه این ساعات بهش فکر می کنم..چیزی که بی صبرانه منتظرشم،تا دوباره من رو به تو برسونه..

تمام امید و ارزوهام رو با خودت بردی زیر خروارها خاک..پس کی نوبت خودم می رسه،..کدوم تازه عروسی سالگرد اول نامزدی شون رو تنهایی جشن گرفته..به خدا که خیلی ظالمی،خیلی بی رحمی..همین بود همه قول هات؟؟..اینجوری خوشبختم کردی؟؟..چطور دلت اومد تنها بری..

اما می یام پیشت،خیلی زود..دیگه این دنیا،با همه اتفاق های کوچیک و بزرگش،خانواده،اطرافیان،دانشگاه،...و همه چیزهایی که شاید برای بقیه مهم و شادی اور باشه،برام پوچ و بی ارزش شده...

تنهایی زندگی کردن،کار من نیست..نیست..کاش اینو فهمیده بودی..کاش قبل از اینکه با رفتن ات همه چیز رو تباه کنی،اینو فهمیده بودی..

هر صبح و شب و ثانیه و لحظه به یادتم،و چهره ای که اخرین بار ازت دیدم،جلوی چشم هام حک شده و کنار نمی ره و دوست ندارم بره..تنها ارزوم اینه که:یک بار دیگه،فقط یک بار دیگه،برای یک لحظه،اون چهره،اون اغوش و صدای گرم،دوباره واقعی باشه...دوباره کنارت باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 21:37  توسط مريم  | 

نتیجه های ارشد هم که اومد...

تقریبا نتیجه مورد انتظار و دلخواهم رو گرفتم..و از این بابت خیییلیی خوشحالم......

روزانه یک دانشگاه سراسری،که تو رشته مون قوی هست و از معدود دانشگاه هایی که دکتراش رو هم داره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 9:54  توسط مريم  | 

راستش همه این مسایل سر نزدن ها و قهر کردن ها و این حرف ها،بهونه بود...

اخه...

روم که نمی شه بگم..

اما...

دارم ازدواج می کنم..

و هنوز هم خودم نمی دونم این وبلاگ جزیی از زندگی اینده من هست یا نه..

اما تا حالا که از این وبلاگ،چیزی بهش نگفتم و نمی دونم هم که خواهم گفت یا نه..

اگر قضیه این وبلاگ رو واسش توضیح ندم،به زودی واسه همیشه حذفش می کنم..و اگر واسش از وبلاگ چیزی بگم،شاید با همدیگه به نوشتنش ادامه بدیم..

واسه خوشبختی مون دعا کنید..

شاید یه روزی دوباره با همسرم برگردیم اینجا و مطالب مشترکمون رو اینجا درج کنیم،اما اگر نیومدم،حلالم کنید و خدانگهدار....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 18:17  توسط مريم  | 

فکر نمی کردم،اگر چند وقتی بلاگفا قاطی کنه،و من نتونم تو هیچ کدوم از وبلاگ ها کامنت بذارم،
(به این خاطر که به جای اوردن اون کد،یه علامت ضربدر رو نشون میده)،همه تون انقدر بی معرفت باشید که من رو به کل فراموش کنید...

با همه تون قهر هستم..اصلا می رم یه وبلاگ جدید می سازم،و از لج شما،ادرسش رو هم به هیچ کدومتون نمی دم...

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 11:29  توسط مريم  | 

تو این چند هفته دو تا اتفاق فوتبالی خیلی شیرین افتاد که دلم نمی یاد ازشون ننوسیم..یکی اینکه تیم شایسه شهرمون،فجرشهید سپاسی،بعد از اینکه تو دو تا بازی جانانه،آلومینیوم هرمزگان رو شکست داد،به لیگ برتر صعود کرد..بازی رفت که تو شیراز برگزار شد،فوق العاده شیرین و دلچسب بود،..فوتبالیست های شیرازی،که لیونل مسی جلوشون لنگ می ندازه!!با دو تا گل تماشایی،تیم آلومینیوم رو دست از پا درازتر به هرمزگان برگردوندند،و سرمربی تیممون،آقای احمدگواردیولا،قول دادن که تو بازی برگشت،بازی زیباتری رو هم خواهیم دید..همین اتفاق هم افتاد،و تو بازی برگشت با چهار تا گل رویایی،آلومینیوم سازان رو،سوراخ سوراخشون کردیم..

فجر سپاسی،تیم حماسی

جای تو در دل هاست،نام تو بر لب هاست

عطر حضورت،شادی و شورت..عطر حضورت،شادی و شورت

به هر کران پیداست..به هر زبان غوغاست..

عطر شکوهت،قصه طوفان هاست..

رد نگاهت،زینت میدان هاست..

فاتح دروازه دل هایی،فجر سپاسی..

چشمه زاینده گل هایی،فجر سپاسی..

آتش جان را غوغا کن،مجلس شادی برپا کن..

طوفانی از گل،طوفانی از گل

فجر سپاسی،طوفانی از گل برپا کن..

                                                     ***

دومین اتفاق فوتبالی خوب و شیرین هم،فتح جام حذفی،توسط پرسپولیس همیشه قهرمان بود..و نتیجه مثبت اش اینکه،گل سرسبد تیم های باشگاهی ایران،ترم آینده،به طور مستقیم تو جام باشگاه های آسیا شرکت خواهد کرد..البته خودتون دیگه بهتر می دونید،اگر این داورها حق ما رو نخورده بودن!!و این همه ناداوری بیداد نمی کرد!!ما بی بروبرگرد قهرمان لیگ برتر هم بودیم...اون دو تا دربی رو هم محض اینکه،هوادارهای استقلال خیلی هم به خاطر این تیم سطح پایین شون،قصه نخورن،به رضایت خودمون باختیم،..وگرنه خودتون دیدید دیگه،ملوانی که استقلال رو خیلی راحت حذف کرد،ما تو فینال،گل بارونش کردیم..ضمن اینکه فصل آینده انتقام اون دو تا دربی رو هم می گیریم..به هرحال،شب دراز است و قلندر بیدار.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 12:18  توسط مريم  | 

رتبه ۱۵۴ سهم من از کنکور کارشناسی ارشد امسال بود..

خیالم راحت است که از مهرماه سال اینده دانشجوی فوق لیسانس حسابداری خواهم بود..

نمی دانم تو را چگونه سپاس گویم،خدای مهربانم...فقط می دانم که همیشه بودی و هستی،همین نزدیکی ها..از اینکه ناامیدم نکردی...

نمی دانم چه بگویم..

فقط یک کلمه و دیگر هیچ،

شکر...

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 23:32  توسط مريم  | 

همیشه زمانی که اتفاق ناگواری در کشوری دیگر(خواه در همسایگی ما باشد یا نباشد..) رخ می دهد،مثل سیل در پاکستان یا زلزله در ژاپن و یا انقلاب در لیبی،یکی از کشورهایی که بیش از هر کشور دیگری برای کمک به مردم آن کشور اعلام آمادگی و حضور می کند،و میلیون ها میلیون دلار کمک های دارویی و غذایی و..،را برای آن ها ارسال می دارد،ایران است.

شاید در نگاه اول به نظر می آید که این از بشردوستانه ترین اقدامات ممکن و نوع دوستانه ترین واکنشی است که می توان نشان داد،و هر کس که به  غیر از این فکر کند،فردی است که از بشردوستی بویی نبرده..

اما من به شخصه می خواهم چند نکته را عرض کنم،آنگاه قضاوت به عهده خود خواننده...

1_بارها از سوی نهادها و ارگان های درگیر در جنگ تحمیلی شنیده ایم که:اسرایی که در جریان جنگ به اسارت ایران درآمده اند،از بیش از شصت و پنج ملیت بوده اند،و ایران از بیش از صد و نود کشور جهان غنایم جنگی به دست آورده است.(یعنی بعدها مشخص شده است که سلاح هایی که کشورعراق،در جریان جنگ مورد استفاده قرار می داده،متعلق به صد و نود کشور جهان بوده است،که آن ها را در اختیار عراق قرار می داده اند و یا نیروی انسانی برای آنها اعزام می کرده اند)..یعنی به قول خودمان همه دنیا در مقابل ایران قرار داشته و ایران دست خالی با همه دنیا می جنگیده است...پس چرا حال که ما  دست تنها انقلابمان را به پیروزی رساندیم و جنگی نابرابر را به پایان آوردیم،باید دلمان برای همه دنیا بسوزد؟؟؟؟و در مقابل همه اتفاقات ناگوار در هر جای دنیا،خودمان را ناچار به کمک بداینم؟حتی به خود عراق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2_ایران در شمار یکی از کشورهایی است که بیشترین قطع نامه های سازمان ملل در قرن اخیر میلادی بر علیه آن صادر شده است،آن هم با امضای اکثر قریب به اتفاق اعضا در اکثر موراد...پس چرا ما باید همه مردم دنیا،در هر نقطه ای را دوست بداریم؟؟و تحمل هیچ گونه مشکلی برای آن ها را نداشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟

3-چند روز پیش،در یکی از بیمارستان های تهران دو بیمار، توانایی پرداخت هزینه های بیمارستانشان را نداشته اند،ودر حالی که هیچ بهبودی ای در حال آنها حاصل نشده بوده و همچنان نیاز به کمک های پزشکی وسیع داشته اند،توسط پرسنل بیمارستان در یک مزرعه کشاورزی در خارج از شهر رها می شوند......بارها و بارها زمانی که از کنار یک داروخانه شبانه روزی رد می شوید،پیرزن هایی  سالخورده و یا جوانی معلول را می بینید،که نسخه ای پزشکی را در دست گرفته اند و در حالی که مظلومانه به مردم می نگرند،با وضعی رقت بار از هرکسی که در حال عبور است می خواهند تا برای فراهم شدن پول آن نسخه که مسولان داروخانه گفته اند،تا پول آن نیاورده،وارد داروخانه نشوند،از شما کمک می خواهند.....تلوزیون خودمان صحنه هایی از خانه بهداشت های سیستان و بلوچستان و یا اراک، خوزستان و یاسوج را نشان می دهد،که پرسنل آن ها برای نداشتن بودجه برای خرید سرنگ تزریق داروی روستاییان،در حال شکوه هستند....و همان شب تلوزیون گزارشی را نشان می دهد از ارسال محموله چند صد تنی دارو از طریق مرز تونس،برای کمک به انقلابیون لیبی!! (همان کشوری که امام موسی صدر،رهبر شیعیان لبنان را در آن ربودند و هنوز که هنوز است نشانی از این روحانی شیعه در دست نیست..)

4_اگر من هم یکی از اعضای این کشورم،به اندازه سهم خودم از منایع این کشور.(هرچند که خیلی خیلی کوچک باشد)..و هرچند که من کمتر از یک هفتاد میلیونیم این جمعیت را تشکیل می دهم،اما،دلم نمی خواهد کشورم و دولتم،این بذل و بخشش ها را به این صورت،بکند..لطفا،سهم من از آن محموله های کمک رسانی را به خودم بدهید،تا خودم هرطور که دوست دارم آن را به نیازمندی برسانم....
+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 21:53  توسط مريم  |